تبليغاتX
مهدیس
یک بار وقتی ۷سالم بود توی یک فروشگاه بزرگ توی یه شهر نه چندان آشنا که زبون مردمش رو بلد نبودم گم شدم نشستم همون جایی که بودم سعی کردم اشکم سرازیر نشه تا کسی بفهمه گم شدم چشام همین طور بین جمعیتی که رد میشد دنبال یه چهره آشنا بود گوشام به دنبال یه صدای آشنا بود ... ولی تموم اون مدت یادم بود  که نباید از جام تکون بخورم چون بیشتر گم میشم وناهید وفرشید دیرتر (مامان وبرادرم)پیدام میکنند .اینو فرشید قبلا بهم گفته بود.قلبم تند میزدخیلی از این که دیگه ناهیدو نبینم میترسیدم. قیافه ترسناک کسی رو که منو میدزده رو تجسم میکردم و دلم میخواست زارزار بزنم زیر گریه ولی از گریه بیشتر میترسیدم چون فکر میکردم اگه گریه کنم اون دزدی که در کمینه میفهمه من تنهام وگم شدم ومیاد ومنو میبره وناهید هیچ وقت پیدام نمیکنه.

آدما رد میشدند وبرای من دودسته بودند آدمای بیخطر وآدمایی که چهرشون شبیه دزد خیالی من بود با گذر هر کدوم از اونا نفس راحتی میکشیدم .تو اون جمعیت یه چهره بی هیچ دلیل ظاهری این اطمینان رو به من داد که بلند بشم و ازپشت صدا کنم :"آقا آقا شما ایرونی هستید؟"واون برگشت خم شد و گفت :"آره دخترم چی  شده؟"که من زدم زیر گریه وگفتم :"آقا من گم شدم آلمانی هم بلد نیستم کمکم میکنید ؟"بغلم کرد وگفت : "آره عزیزم الان میبرمت اون جایی که مال گمشده هاست گفتم :"نه برادرم گفته اگه گم شدم از جام تکون نخورم تا اون پیدام کنه "گفت باشه عزیزم اسمم رو پرسید و به کسی که همراهش بود به آلمانی چیزی گفت که من فقط اسمم  رو متوجه شدم وخودش پیشم ایستاد چند دقیقه بعد اسممو و حتما یه چیزایی که یعنی گم شدم و... تو فروشگاه پخش شد چند دقیقه نگذشت که پلیس ودوست اون آقاهه و ناهید وفرشید اومدند رنگ فرشید مثل گچ پریده بود ومامانم که دیگه ....

هنوز قیافه اون آقا ایرونیه یادمه همه این اتفاق یه ساعت هم طول نکشید ولی تجربه ترسناکی بود که تا مدتها ترسش همراهم بود ولی هیچ وقت اون آرامشی که با برگشتن اون آقا وقتی صداش کردم رو یادم نمیره

......

مدتهاست که گم شدم همون جایی که بودم صبر کردم و تکون نخوردم خیلی میترسم دلم میخواد گریه کنم ولی ترسی بزرگتراشکمو خشک کرده کاش میشد کسی روصدا کنم برگرده و آروم بشم دیگه نترسم وراحت گریه کنم بدون ترس از اینکه کسی بفهمه گم شدم کاش همه گم شدنا اونقدر کوتاه بود کاش...

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 4:16 توسط مهدیس

همین الان از مهمونی برگشتم امروز به اندازه ای سردرد داشتم که تمام روز استراحت میکردم که شب

بتونم مهمونی رو برم برای همین هم خیلی دیر دوش گرفتم وباعجله آماده شدم لباسمو از قبل انتخاب

کرده بودم این لباس رو مدتیه خریدم ولی تا حالا یه بارهم نپوشیده بودمش موهامو خشک کردم و

آرایش کردم ولباسمو پوشیدم وباعجله رفتم حدود ۴۰-۳۰ نفر مهمون که نصف این تعداد از اون دسته

آدمهایی هستند که نه تنها دقت میکنند چی پوشیدی بلکه مارک وگاهی سایزرو هم تهشو درمیارند و

مخصوصا سه چهار تاشون فقط دورهم جمع میشند که که کیف Louis Vuitton و Chanel....جدیدشونو

بهم نشون بدند خلاصه من که تو باغ این حرفا نیستم اینا روگفتم که بگم چه گندی زدم الان برگشتم

خونه جلو آینه یه دفعه میبینم واییییییییییییی مارک وقیمت لباسمو یادم رفته بکنم البته لباس دو لایه

بود یعنی آستر داشت ویه لایه نازک روش واین مارک مابین این دولایه آویزون بود موهام باز بود وقسمتی

از مارک رو پوشونده بود ولی از ضایع بودنش کم نمیکرد نمیدونم یه نفر آدم پیدا نشد که به فکر آبروی من

باشه بگه دختر حواس پرت اینو بکن شایدم فکر کردن مخصوصا نکندمش فرداببرم پسش بدم اولش کلی

حرص خوردم بعد دیدم کارم خیر بوده حداقل انرژی اون چند نفر برای حدس زدن مارک وحتی قیمت لباس

من یکی هدر نرفته وسریع رفتند سراغ موردهای بعدی میبینید مثبت نگری مهدیس حواس جمعو.

+ نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 1:55 توسط مهدیس |

سومین  سال را سکوت میکنم که با خواندنش دلم نسوزد.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 1:46 توسط مهدیس |

از جمع دوستان عزیز فقط من موندم ونیلووپریسا .همه بچه ها رفتند ایران دیدن خونوادهاشون البته

نیلو عید ایران بوددر نتیجه من وپریسا میمونیم که گوشامون آویزونه وسعی میکنیم ازشدت حسودی

نمیریم.

....

امروز هم که تا از کلاس اومدم بیرون از ایران زنگ زدند که مهدیس جان ما خوبیم نگران نباشی اگه خبر

زلزله روشنیدی و از همون موقع دل تو دلم نیست . به خودم میگم دلیلی نداره منفی بافی کنم و

منتظر زلزله شدید و ...باشم اما نتیجه باز هم هراس وترسه وموج افکار منفی .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 1:38 توسط مهدیس |